من و عروسکهای خدا

با سلام به همراهان همیشگی.....برای اینکه دوستان جدیدی که برای بار اول به این وبلاگ کلیک رنجه میکنند برای خواندن قسمتهای نخستین داستان مجبور به مراجعه به آرشیو نشوند داستان کلا در یک یادداشت ارائه شد......برای هر قسمت جدید از داستان همین پست را ویرایش میکنم.....نظر بعد از مطالعه عمیق فراموش نشود....شبو روز همگی خوش

(قسمت اول)

تلو تلو خوران پيش ميرفتم ...از پيچ و خم کوچه های تهی....شب بود. آسمان رعد ميزد ولی غرشش را در سينه فرو ميخورد . گهگاهی ميخنديدم گاهی گريه ميکردم و البته فرياد هم ميزدم.

به اين نتيجه رسيده بودم که وقايع به هيچ وجه آنی نيستند که فکر ميکنی پيش خواهند آمد و زندگی اصولا چيزيست که پيش می آيد....فقط همين!!

زمان گويا قوی سپيدی بود که در ميان برکه ای ساکت خرامان پيش ميرفت و من مبهوت هرگز متوجه گذشتش نميشدم.

بعضی وقت به کوچه های بن بست بر ميخوردم...اتفاق خاصی نمی افتاد فقط باز ميگشتم.

خداوندا آيا اين من بودم؟!!....آن من مغرور آنکه ميدانست جز او ديگر کسی نيست و دنيا فقط مال اوست؟...من می دانستم تمام کسانی که گرداگردم ميگشتن کسی نبودند جز عرو سکهای دست خدا که در برابر من بازی ميکردند. ميدانستم گر به جائی پا نهم تا قبل از ورود من همه عروسکها خاموشند و تنها وقتی من وارد ميشوم شروع به حرکت کرده و نقش بازی ميکنند......

وحال اينکه من چگونه از يک عروسک بازی خوردم نميدانم!!!

(قسمت دوم)

یک روز بهاری که خواب شیرین دم صبح مجال بیدار شدن نمیداد.ناگاه بیاد آوردم که با یکی از عروسکها قرار ملاقات دارم....نفهمیدم که با چه سرعتی از تختم به پائین جستم و باز همچو روزهای گذشته چشمم به اوضاع نا بسامان خانه افتاد.....در توصیف ریختو پاش منزل همین بس که پاشنه کش را در دستشوئی یافتم . جورابم را در حمام . پیراهنم را زیر تخت. شلوارم را.........خلاصه حاضر شدم. دلم ضعف میرفت امروز قرار بود با مدیر عامل یک شرکت صحبت کنم....به او عروسک گردن کلفت میگفتم.....زدم بیرون به بقالی که رسیدم یاد کلوچه های گردوئی افتادم......ولی با کدام پول؟ من تنها ۳ بلیط اتوبوس داشتم مرد بقال هم حتما در برابر آن کلوچه ها بلیط قبول نمیکرد....اگر  به او پول هم میدادم حتما پول را در سطل آشغال می انداخت.....به هر حال او که مثل من انسان نبود و مثل بقیه تنها وتنها یک عروسک بود

(قسمت سوم)

به در شرکت رسیدم....باید سایتی را که طراحی کرده بودم آزمایش میکردند... نمیدانم آخر این عروسکها سایت به چه دردشان میخورد.....مگر تمام دنیا برای من و آزار و شادی من نیست؟

از خانمی که پشت میز بود(عروسک خپل)پرسیدم آیا خانم مهندس هستند؟خدا میداند وقتی که میخواست حرف بزنئ چه حالت مضحکی پیدا میکرد.....خودش را همچون یک گونی آب تکان میداد....تمام جوارح بدنش میلغزید....بعد تکیه میداد.....جیرجیر صندلیش خبر از زجر آن بود زیر این وزن نگفتنی.....بعد عینک ته استکانیش را با انگشت کوچکش بالا میداد و میگفت:((امری داشتید؟))

من که از شدت خنده نخندیده اشکم در آمده بود گفتم:((قرار قبلی داشتم)) پس از گفتن نام و کارم دوباره عروسک خپل قل میخورد و قل میخورد تا خود را به تلفن برساند و سپس وانمود کرد که با عروسک گردن کلفت حرف میزند ....من که باور نکرم....منتظرتان هستند......

(قسمت چهارم)

دست به دستگیره در گره زدم برای لحظه ای به فکر فرو رفتم و مکث کردم.....صدائی از آنسوی در شنیده نمیشد....با خود گفتم که الان یک عروسک گردن کلفت آن سوی در است که با ورود من بلافاصله روشن خواهد شد....ناگهان متوجه نگاه پرسشگر و متعجب از مکث عروسک خپل شدم....بی تفاوت از این نگاه گذشتم..صدای دستگیره در را شنیدم....در باز شد....و بوی عطری که شنیده بودم نامش شامپاین است از لای درز در زد بیرون.....در تا آخر باز شد.....خدای من!!!...با اینکه هیچ احساسی نسبت به او نداشتم یا بهتر بگویم اجازه نداشتم که داشته باشم ولی مثل همیشه از دیدنش یکه خوردم زیرا او بسیار شیکپوش بود.....و هربار ظاهری متفاوت با قبل داشت.....فک کنم خدا برای این عروسکش یک میز توالت مخصوص بعضافه چند گریمور زبده همچنین چند خیاط چیره دست تدارک دیده بود که شب و روز به چهره اش میمالیدند و به تنش میدوختند....حال گویا این عروسک که تمام روز را اینجا خاموش گذرانیده بود روشن شده بود و با تلفن صحبت میکرد.....که البته هم شما و هم من میدانستیم که کسی پشت خط نبود......

(قسمت پنجم)

در حالی که با تلفن حرف میزد با دستش به مبلی که کنار میزش بود اشاره کرد روی مبل نشستم....با لبخندی از من عذر خواست.....و به مکالمه اش ادامه داد.....نمیدانم.....وقتی که لبخند میزد مو به تن یخ کرده ام سیخ میشد....رک بگم.....واقعا زیبا بود و امروز زیبا تر از همیشه ...چشمهای کشیده و کمی درشت....ابروئی که اصلا کمانی نبود و ست چشمهایش....صورتی نیمه گرد....شاید از نیمرخ که نگاه میکردی جلوی صورتش صاف صاف بود....نمیدانم یک شرم کهنه نمیگذارد زیاد در توصیفش پیش بروم.....ولی از همه جذابتر رنگ چهره اش بود عین رنگ پریده ها ولی با گونه های سرخابی.....گویا مانتو و روسری سپیدش رنگشان را از انعکاس نور صورتش میگرفتند....بعید میدانستم که خدا یک لامپ کم مصرف در چهره اش کار نگذاشته باشد......گاهی فکرمیکردم این عروسک را باربی یا چیزی مث آن بنامم...ولی عروسک گردن کلفت نام تکی برای او بود.....از همه اینها گذشته مهم این بود که من انسان....فقط محو زیبائی هائی که خداوند در وجود این عروسکش دمیده بود شده بودم.....در عالم هپروت بودم که با صدای قطع شدن تلفن به خود آمدم....خدای من...تا این لحظه متوجه عینک مستطیلی و باریکش نشده بودم....چه به آن چشمها می آمد....عینک را پس از مالیدن چشمهایش که از بیخوابی وخستگی حکایت داشت روی چشمش برگرداند.....

سپس از من پرسید شروع کنیم؟.....تمام روز را صرف آزمایش سایت و آموزش زیرو بمی هایش به عروسکهای قد و نیم قد شرکت کردم.....در پایان روز مقداری که از شرکت طلب داشتم گرفتم.....تنها خرجم ۵۰ بلیط اتوبوس بعضافه ۵ شانه تخم مرغ و مقداری نان بود....تنها ناراحتیم هم از این بود که تمام اینها را من با پول خریده بودم....با پولی که برایش زحمت کشیده بودم....اما فروشنده ها تا من از مغازه خارج شدم پولهای من را دور ریختند.....دلیلش را هم حتما میدانید

(قسمت ششم)

بعضی وقتها یاد مادرم میافتم.....او هم دروغ  میگفت....بهتر است که بگویم میخواست ثابت کند که او جزو عروسکها نیست...جالب اینجا بود که تعصب دیگران را هم میکشید یعنی نه تنها خود را عروسک نمیدانست این نظر را در باره ی دیگران نیز مردود میدانست....درست بود که من انسان بودم  ولی خر که نبودم .... حالا بعد بوقی یک آدم بدبخت سر از اسرار عالم هستی در آورد.....این نامردها مادرش را هم علیهش شوراندند....ولی من مادر هم ندارم....خدا یک عروسک به من قالب کرد .... گفتند این مادرت است.....چه میدانم تو را به دنیا آورده  ...ولی خیلی دوام نیاورد....میگفتند از دست تو دق کرد و مرد.....چه مضخرفاتی؟!!

جالب اینجا بود  بر این اعتقاد بودند که من باید اینها را باور کنم....نگاه مرموزشان را هرگز فراموش نمیکنم آن وقت که مثلا ننه ما رو چال میکردند....دست خودم نبود.....خب به این مسخره بازی ها و خیمه شب بازیهایشان خنده ام میگرفت ..... مخصوصا وقتی دوست و فامیل خودشان را میکشتند و میبریدند و وقتی من دلغک بازی های آنان را تکرار نمیکردم همان نگاه مرموز و مثلا عصبانی را نثار من مینمودند.....

(قسمت هفتم)

آن روز یک صبح دیگر صبح تا بازهم گوشه نیمه باز پنجره را دید پای برهنه اش را روی شقیقه خلوت گنگم گذاشت....کاش میتوانستم او را بیرون کنم.....کاش  به اومیگفتم که نه امروز نه هیچوقت چشم به راهش نیستم....ولی از این حرفها گذشته بود .....بازهم یک صبح دیگر جورو پلاسش را روی دیوارها و سقف و زمین پهن کرده بود.....کاری نداشتم صبحانه همیشگی را خوردم و روی تختم دراز کشیدم....تختم کنار پنجره بود.....میتوانستم صدای رهگذران را بشنوم صدای یک دختر را شنیدم که داشت ور میزد.....ناخودآگاه به یاد گردن کلفت خودمان افتادم....نباید میگذاشتم احساسم به او قوی تر از این میشد....ولی باز یاد دلبری هایش می افتادم....راه گریزی نبود...عروسکها  به آن عشق میگویند....چیزی که خودشان هیچ بوئی از آن نبرده بودند....و  تنها دیالوگهائی که داشتند را بلغور مینمودند.....حال میخواست از عشق باشد یا هر مضخرف دیگر......از اینها بگذریم....یک دوراهی بین عقاید و آنچه که در سینه ام بود پیش آمده بود....نمیشد به راحتی از کنارش گذشت.....باورم نمیشد که گردن کلفت عروسک باشد یا حتی نباشد......

(قسمت هشتم)

 سر ظهر شد دلم هوای قدم زدن کرد.....نیمروئی که درست کرده بودم نخورده داخل سطل زباله ریختم .... میخواستم امروز عروسکها را بیشتر ببینم....در را بستم.....نسیم خنک بهاری از پستی و بلندی های جهره ام گذشت ومن هم چون جوی وسط کوچه جاری شدم.....چند متر پائینتر ۴ عروسک مونث که مسولیت خبرگزاری محل را به عهده داشتند با دیدن من چادرهایشون را دور خود محکمتر از همیشه پیچیدند و شروع کردندبه پچ پچ ....حتما از آخرین برخوردشان با من صحبت میکردند....آن روز که وقتی  از کنارشان گذشتم با نعره ای دیوانه وار هر ۳ نفرشان رانصفه جان نمودم....بطوری که حتی جرات جیغ زدن  هم نداشتند....به آنها نزدیکتر شدم پیچ چادر هایشان محکم تر شد.....در چشمهایشان خیره شدم.....گوئی جم از آنها بریده بودند......از انتظار نعره ای دیگر مچاله شده بودند و پلکهایشان به هم میخورد....نگاه از ایشان برداشتم.....یکی از آنها دل به دریا زد و گفت که باید خجالت بکشم....در دل به وی خندیدم....خجالت یعنی چه ؟؟؟!!آدمها وقتی خجالت میکشند که جلوی همنوعانش کاری کنند که نباید....من از این عروسکهای افریطه خجالت بکشم؟؟؟آنها من را دیوانه خطاب میکردند.......جون دوست نداشتم خجالت بکشم.....چون آزاد بودم.....چون اسیرمسخره بازی هائی که آنها میخواستند نمیشدم.....چون به راز آفرینش و هستی پی برده بودم.....چند ساعتی داخل شهر ول میگشتم.....اتوبوس سوار میشدم و پیاده میشدم.....که ناگاه خود را جلوی شرکت عروسک گردن کلفت دیدم....

این آخرین قسمت بود که تا این لحظه آپ شده .... منتظر قسمتهای بعدی باشید

2 نوشته شده در  شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ  توسط mehdi khamoshi  پيام هاي ديگران ()